|
به او بگوئید دوستش دارم
I wrote poems that were not
|
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش در لشگر دشمن پسری داشته باشد... [ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 17:8 ] [ اسدی ]
[ ]
با سلام. بعد از مدت ها تصمیم گرفتم اولین مجموعه ی شعرم که دربرگیرنده ی شعرهای سال ۸۵ تا ۹۰ خودمه چاپ کنم . نهایتا مجموعه ی وقتی که درخت ها تبر بردارند به همت انتشارات هزاره ی ققنوس چاپ شد . وعده ی ما ، نمایشگاه کتاب تهران ، سالن شبستان ، راهرو ۲ ، غرفه ی ۲۳ ، انتشارات هزاره ی ققنوس راستی من روز هجدهم و نوزدهم ایشالا نمایشگاه کتاب هستم و در غرفه ی هزاره ی ققنوس . [ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 11:43 ] [ اسدی ]
[ ]
وقتی تلفن زنگ میزند یعنی از یاد نرفتهای حتی اگر به اشتباه، شمارهات را گرفته باشند... ببین دوستِ من در این دنیا خیلی از آدمها هستند که شمارهشان حتی به اشتباه هم گرفته نمیشود! [ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 ] [ 1:6 ] [ اسدی ]
[ ]
[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 1:25 ] [ اسدی ]
[ ]
دلت تنگ یک نفر که باشد
تمام تلاشت را هم که بکنی تا خوش بگذرد ؛ و لحظه ای فراموشش کنی ، فایده ندارد .... تو دلت تنگ است ، ... دلت برای همان یک نفر تنگ است !
تا نیاید ... تا نباشد .... هیچ چیز درست نمی شود ... !! شاعری از : ؟
[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 21:56 ] [ اسدی ]
[ ]
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش در لشکر دشمن پسری داشته باشد
[ جمعه بیست و ششم آبان 1391 ] [ 20:1 ] [ اسدی ]
[ ]
حلقه ي دار اين غزل شور پريشاني گيسوي تو است اين غزل نيست كه دلتنگي آهوي تو است مثل ِ مجنونم و از بي سرو ساماني پُر اين پريشان شده در باد مگر موي تو است؟ اين كمان است كه بر روي دو چشمت يا نه! اين مَهِ اول ماه ست كه ابروي تو است؟ آن قَدَر ماهي و اينقدر پريشان توام كه دلم مسجد و محراب دلم روي تو است همه ي دارو ندارم ، همه ي دلخوشي ام همه ي حال و هوايم ، همه جادوي تو است می روم تا كه تو خوش باشي و عاشق باشي حلقه ي دارِ من امروز النگوي تو است [ دوشنبه سوم آبان 1389 ] [ 18:49 ] [ اسدی ]
[ ]
تو ماه را
بیشتر از همه دوست میداشتی و حالا ماه هر شب تو را به یاد من میآورد میخواهم فراموشت كنم اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجرهها پاك نمیشود (رسول یونان ) [ سه شنبه دوم شهریور 1389 ] [ 19:8 ] [ اسدی ]
[ ]
برای دلهره ی دیروز و دلتنگی های امروزم... تو كه گيسوي پريشان شده در پاييزي من و لب هاي تو و اين همه ناپرهيزي چشم هاي سيه ات منشأ ويراني ها ست حتم دارم كه تو از طايفه ي چنگيزي خواستم نذر كنم دار و ندارم را حيف جز دل ساده ام اي عشق! ندارم چيزي روبروي توام و زل زده ام در چشمت و تو از بي سروساماني من لبريزي من و گيسوي پريشان تو مانند هميم رسم اين آست كه از مثل خودت بگريزي؟ من دلم از غم اين عشق رهايي مي خواست تو به كام منِ دلتنگ ، غزل مي ريزي [ سه شنبه بیستم بهمن 1388 ] [ 14:44 ] [ اسدی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |